تبلیغات متنی
خرید بک لینک

دانلود رمان عاشقانه و اجتماعی لحظات تلخ سرنوشت

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

با چشمای گرد شده داشتم نگاهش میکردم، منو باش فکر میکردم نگران من شده نگو نگران نجس نشدن ظرفشوییش بود!

هی !شانس نداریم که…

مظلوم سرمو انداختم پایین و اومدم در برم که مامان گفت :کجا؟ با تعجب گفتم :خوب خودت گفتی برم دیگه…

مامان_ بله گفتم ولی بعد از اینکه کار پیازا تموم شد میری سر اون صاحاب مرده دختر جون با عجز به مامان نگاه کردم که گفت :

ننه من غریبم بازی درنیار یالا کارتو انجام بده… با حرص رفتم سمت ظرف که دوباره اشک از چشمام سرازیر شد…

صدایی از پشت سرم اومد :خوش میگذره ثمین جان؟ با پیازا حال میکنی؟ با حرص رومو برگردوندم سمت سیمین و گفتم :روی اعصابم اسکی نروها …

به اندازه کافی اعصابم خرد هست. قهقهه ای زد و گفت :چشم آبجی خانوووووم خوش بگذره…

[ad_2]

لینک منبع

رمان قصه عشق ترگل از فرشته تات شهدوست (fereshteh27) | دانلود PDF

[ad_1]


رمان قصه عشق ترگل از فرشته تات شهدوست (fereshteh27) | دانلود PDF

-عشق-ترگل-فرشته-تات-شهدوست-DINADL-e1500757156968 رمان قصه عشق ترگل از فرشته تات شهدوست (fereshteh27) | دانلود PDF

خلاصه رمان:

داستان در مورد دختری شیطون وبازیگوش به اسم ترگل است که دل خوشی از پسر عمه تازه از خارج برگشته اش نداره وهزار تا بلا سرش میاره، حالا بماند که ارمین هم تلافی می کرده ولی…

قسمتی از رمان:

-ترگل؟ ترگل دخترم کجایی؟ -الان میام مامان جونم. تو اتاقم ام. چکارم دارید؟

-دخترم بیا می خوام باهات حرف بزنم. داد زد: چی می خواید بگید؟!

در اتاق باز شد و مادر ترگل وارد شد. با اخمه شیرینی که مخصوصه خودش بود

رو به ترگل گفت: دختر چرا داد وهورا راه انداختی؟ ترگل با تعجب نگاهش کرد تا حالا نشده

بود مادرش اینگونه با او حرف بزند.با دهانی باز و چشمانی گرد شده گفت: مامی جونم…

چیزیت شده؟ با همون اخم گفت: نخیر چیزیم نیست.زود بیا بیرون کارت دارم. ودر حالی که

از اتاق خارج می شد خیلی محکم گفت : تا ۵ دقیقه دیگه بیرون باش ودر را محکم بست.

-وااااامامان چش بود؟چرا همچین کرد؟باید زودتر برم ببینم چه خبره.بدو بدو ترگل تا از اخبار روز عقب نموندی. موهاشو شونه زد و با گیره پشته سرش بست زیادی بلند بود تا پایینه ب*ا*س*نش می رسید.

چند بار خواسته بود کوتاهش بکند ولی پدرش به شدت باهاش مخالفت کرده بود.

ترگل دختری بود با قدی نسبتا بلند و اندامی توپر متناسب و زیبا چشمانی عسلی

با رگه های سبزکه خیلی جذابش کرده بود.گونه هایی برجسته و پوستی به سفیدیه

برف ولی موهای مشکی و براق که درست تضاد پوستش بود وگیراییه خاصی را به او می داد.

۲۰ ساله بود ولی مثل اکثر دختران فعلا قصد ازدواج نداشت. یه خواهرکه ۵ سال از او بزرگتر بود

به اسم نازگل داشت.که البته الان با پسری به اسم ارش ازدواج کرده بود و تو ایتالیا زندگی می کرد.

با صدای داد مادرش از خیالاتش بیرون اومد و به سمت در اتاق رفت.

کنجکاو بود زودتر بداند مادرش چه حرفی با او دارد که اینگونه باعث شده او مانند روزهای دیگر ارام نباشد. رفت تو هال کنار مادرش روی مبل نشست و دست به سینه چشم به دهان او دوخت

وگفت: مامی جونم بنده سراپا گوشم امری اوامری چیزی اگه دارید بفرمایید.

-دختر خودتو لوس نکن. مگه نگفتم خانومانه حرف بزن؟! -واا مامان من که دارم خانومانه حرف می زنم.

شما چرا الکی گیره سه پیچ می دید به ادم؟

مادرش لبخندی زد وگفت: اهان اونوقت الان خانومانه حرف زدی دیگه.نه؟

ترگل وقتی فهمید چه گفته زد زیر خنده ومیان خنده گفت: خب مامان جونم شما..

هم با اون جذبه گرفتنتون باعث..شدین من برا یه لحظه یادم بره باید چطوری حرف بزنم.

-یعنی بار اولت بود؟

 


برای دانلود کامل رمان قصه عشق ترگل با لینک مستقیم به باکس دانلود مراجعه فرمایید.

 

دانلود جدیدترین رمان های خارجی و ایرانی

http://dinadl.ir/

 

 

 



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه و غمگین با عشق آرامم کن

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

روی مبل نشستم وبه امروز صبح فکر کردم،واقعا که پارک رفتنم هم باید زهرمارم
بشه،اون مرد خیلی برام عجیب بود،با اینکه جواب کاری که برام کرده بود رو با بی
ادبی دادم ولی اون بدون هیچ حرفی رفت،یاد چهرش افتادم،چشمای سیاهش،صورت
کشیده وته ریشی که داشت،قیافش کاملا مردونه بود،بهش میخورد بیست وهفت یا
بیست وهشت سالی سن داشته باشه،ولی رنگ پوستش به زردی میزد وچشماش
خمار بود،دوست دارم یه بار دیگه اون مرد رو ببینم،یه معذرت خواهی وتشکر بهش
بدهکارم،فردا صبح باید برم درسته دیگه از رفتن به اون پارک ترس دارم ولی حتما
میرم ،شاید بتونم اونجا پیداش کنم
از فکر بیرون اومدم،نگاهی به ساعت انداختم ،نیم ساعتی هست که دارم به این مرد
عجیب فکر میکنم،کم کم دانیال هم باید پیداش بشه

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه ایستادم

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

مامان حرفی نزد و از اتاق رفت بیرون

از جام بلند شدم رفتم سمت آینه دقیق به خودم نگاه کردم خیلی خیلی خوشگل نیستم ولی ۱ دونه خیلی خوشگلم … صورتی پر با گونه های برجسته ولی جون خودم عملی نیستن، ابرو های هشتی و نسبتا پهن، چشای نسبتا بزرگ مژه های کوچیک که بزور با ریمل یه صفایی بهشون میدم بینی کشیده لبای معمولی، همه میگن شبیه بابامم تعجبم در اینه که هیچیم حتی ی خال از بدنم به مامانم نرفته همیشه ام به شوخی بهش میگم، مامان نکنه من بچه تو نیستم و بابا بهت رو دست زده همیشه ام به اخم وحشتناک بابا و خنده ریز مامان دهنمو میبندن

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه و معمایی میوه ممنوعه

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

همه چیز از آن عشق لعنتی شروع شد … عشقی ممنوع و یکطرفه !!
عشقی که مرا در آتش ممنوعیت خود سوزاند … گناهم چه بود ؟؟
نماندن به پای عشقی ممنوع ؟؟
تاوان کدامین گ*ن*ا*ه را پس دادم ؟؟
غرور خوب است ، باعث می شود سرت را بالا بگیری و با اعتماد به نفس به همه جا و همه کس نگاه کنی …
گاهی آنقدر غرورت برایت مهم می شود که چشمت کور می شود ، می شکنی غروری را که شاید روزی تکه تکه
هایش باعث جراحتت شود …
جراحتی که ، هر بار یاد آوری اش نمکی روی زخمت می شود و تا عمق قلبت را می سوزاند …
گاه عشقی حقیقی همانی که در رویاهایت تصور می کردی می شود آبی خنک بر روی تن عرق کرده ات و گاه می
شود همان نمک روی زخم …

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک ظهور تریبل ها

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

با تعجب به صفحه موبایل نگاه کرد.

سردرگم شده بود و اصلا اتفاقات این چند روز اخیر را درک نمیکرد.

در آینه نگاهی به خودش کرد رنگش پریده بود و چمانش از زیر لنز قهوه ای رنگ ترسیده و مخوف بود.

پوفی کشید و به راه افتاد.

به سرعت به سوی دانشگاه راند خوشبختانه دوباره اتفاقی نیوفتاد تا اورا سر در گم کند.

در پارکینگ دانشگاه پارک کرد , لنز را برداشت و به سمت دانشگاه دوید .

هرچه نزدیک تر میشد بیشتر صدای همهمه و دعوا را میشنید.بلاخره رسید و با تعجب به صورت خونی الناز و صورت عصبانی اطلس نگاه کرد, اطلس تا اهورا را دید خودشو محکم در آغوشش انداخت.

با نگرانی کمر خواهر کوچیکشو لمس کرد و گفت…

 

این رمان جلد سوم هم دارد که به زودی از رسانه جاده ی بارونی منتشر میکنیم

 

رمان ولهان جلد اول

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک و هیجانی ولهان

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

دیگه حرفى تكرار نشد چشامو بستم و حیاط تالارو مجسم كردم بوى نم و ترشى رو حس كردم.

این بوى تالار بود بوى لجن هم تازگیا قاتیش شده بود بدم نمیومد.

این بو هارو خیلى دوست داشتم . وارد تالار شدم مادر روى صندلى سلطنتیش نشسته بود و زوبعه .

پدر با كلافگى قدم میزد…

درود  بر ارباب و ملكه:

هردو به طرفم برگشتن زوبعه نگام كرد و گفت بیا جلو كاموس بیا..

قدمهامو تند تر برداشتم كنارش ایستادم كه لبخندش محو شد عصبانیت تو چشاش نشست توى دنیای آدما بودی؟

 

 

این رمان جلد سوم هم دارد که به زودی از رسانه جاده ی بارونی منتشر میکنیم

 

 

 

 

ظهور تریبل ها ( جلد دوم رمان ولهان )

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه احساس من معلول نیست

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

تا فریبا خواست جوابش رو بده صدای زنگ در بلند شد و هنگامه شال گلبهی رنگش رو از رو صندلی برداشت و آروم به طرف آیفون رفت .

شال رو رو سرش انداخت که موهای مواج مشکیش رو بپوشونه و خودش تو آستانه در برای خوش آمد گویی ایستاد.

عمه فاطمه جلوتر از همه هیکل گرد و قلمبه اش رو از پله ها بالا کشید و در حالی که به خاطر بالا اومدن از هفت پله ی ناقبل شر و شر عرق می ریخت  با همون صورت خیس از عرق خ تنها برادرزاده اش رو غرق ب*و*سه کرد .

پشت سرش حمید آقا شوهر ساکت و موقرش پا به خونه گذاشت و کامل رسمی و مودبانه با هنگامه و مادرش احوالپرساای کرد …

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک محله ممنوعه ان دی ای

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

احساس کردم از پشت کشیده شدم… چیزی منو به سمت عقب می کشید…
همراهش شدم و برگشتم عقب و با انفجاری از سیاهی، احساس معلق بودن، از بین
رفت و با ضربه ی سنگینی، تمام احساسات وارد بدنم شد…
چشمامو یه دفعه ای باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. چیزی جلوی نفس کشیدنم رو
می گرفت. دست بردم سمت دهنم که لوله ای که تو دهنم بود رو لمس کنم. با دیدن
دستی که به سمتم دراز شد، چشمام گشاد شد. دستمو برای دور کردنش تکون دادم
و با تعجب دیدم اون دست هم تکون خورد. در کمال تعجب فهمیدم این دست
کوچیک با پوست سبزه، مال منه.
پرده ی کنار تختم کشیده شد و دختر جوونی که لباس سفیدی تنش بود، چند لحظه با
تعجب به چشمای بازم نگاه کرد و بعد به سمت مخالف من دوید و از محدوده ی دیدم
خارج شد.

[ad_2]

لینک منبع