دانلود رمان اربابی و عاشقانه شوکا عروس جنگل

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

تا به ما رسید شروع به نفب نفب زدن کرد …بابا با تشر گفت چه خبرته اسد
مگه سر اوردی …اسد که خوب نفسش بالا اومده بود گفت :اکبر اقا مباشر
ارباب دنبالت فرستاده
من و متامان با تعج نگاهی به بابا کردیم مامان با ترس گفت باز چی کار
کردی مرد که پیت فرستادن
بابا با اخم های درهم گفت هیچی معلوم نیست چیکار دارن
اسد که تعلل بابا رو دید گفت باید زود بری خونه اربابی …
بابا شتال کمرش رو برداشتت محکم دورش بست و به مامان گفت تا وقتی
من میام شما مشغول باشید زود برمی گردم
همینطور که ستتفره رو جمع می کردم مامان گفت دلم شتتور میزنه شتتوکا
…خدا کنه بابات راست گفته باشه و کاری نکرده باشه ..
بتا اینکته خودمم نگران بودم لبخندی زدم و با اطمینان به مامان گفتم نترس
مامان شاید کارش داشتن و مهم نباشه زود برگرده
من وما ما دوباره سر زمین برگشتیم ….

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *