دانلود رمان عاشقانه احساس من معلول نیست

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

تا فریبا خواست جوابش رو بده صدای زنگ در بلند شد و هنگامه شال گلبهی رنگش رو از رو صندلی برداشت و آروم به طرف آیفون رفت .

شال رو رو سرش انداخت که موهای مواج مشکیش رو بپوشونه و خودش تو آستانه در برای خوش آمد گویی ایستاد.

عمه فاطمه جلوتر از همه هیکل گرد و قلمبه اش رو از پله ها بالا کشید و در حالی که به خاطر بالا اومدن از هفت پله ی ناقبل شر و شر عرق می ریخت  با همون صورت خیس از عرق خ تنها برادرزاده اش رو غرق ب*و*سه کرد .

پشت سرش حمید آقا شوهر ساکت و موقرش پا به خونه گذاشت و کامل رسمی و مودبانه با هنگامه و مادرش احوالپرساای کرد …

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *