دانلود رمان عاشقانه دل میرود

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

در همین حین در عمارت باز شد .

من و وحید از ترس پریدیم بالا .هیچکس استقبالمون نیومد مجبور شدیم خودمون وارد بشیم و همونجا من به بهشت ایمان اوردم مسیر ورودی تا ایوون عمارت سرسبز و زیبا بود پر از گل و درخت یه آبنما هم وسط مسیر بود وحید یکی زد به پهلومو گفت -بهشتشو که دیدم حالا باید دید حوریاش چه شکلیند نگام به ورودی ساختمون وسط عمارت افتاد که یه مستخدم خانم دم درش وایساده بود لباساش شبیه خدمتکارای تو فیلما بود .

باورم نمیشد .انگار وسط یه فیلم زمون شاهی گیر افتادم .اروم در گوش وحید زمزمه کردم …

گفتی باباهه چیکارست؟

وحیدم خیره به مستخدمه گفت :

فاز سه شهرک صنعتی که رفتی؟

با تعجب گفتم :چه ربطی داره؟

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *