دانلود رمان عاشقانه و اجتماعی لحظات تلخ سرنوشت

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

با چشمای گرد شده داشتم نگاهش میکردم، منو باش فکر میکردم نگران من شده نگو نگران نجس نشدن ظرفشوییش بود!

هی !شانس نداریم که…

مظلوم سرمو انداختم پایین و اومدم در برم که مامان گفت :کجا؟ با تعجب گفتم :خوب خودت گفتی برم دیگه…

مامان_ بله گفتم ولی بعد از اینکه کار پیازا تموم شد میری سر اون صاحاب مرده دختر جون با عجز به مامان نگاه کردم که گفت :

ننه من غریبم بازی درنیار یالا کارتو انجام بده… با حرص رفتم سمت ظرف که دوباره اشک از چشمام سرازیر شد…

صدایی از پشت سرم اومد :خوش میگذره ثمین جان؟ با پیازا حال میکنی؟ با حرص رومو برگردوندم سمت سیمین و گفتم :روی اعصابم اسکی نروها …

به اندازه کافی اعصابم خرد هست. قهقهه ای زد و گفت :چشم آبجی خانوووووم خوش بگذره…

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *