دانلود رمان عاشقانه و طنز پانیک

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

من :مالی نیستی که بخوام نگات کنم داشتم به این فکرمیکردم وقتی نمیتونی ببینی چرا میشینی پشت ماشین..

پسره یه پوزخند زد که بیشتر حرصم گرفت عینکش رو از روچشماش برداشت با دیدن چشماش یه لحظه هنگ کردم چشمای درشت و کشیده به رنگ طوسی که رگه های عسلی توش بود و مژه های بلند و پرپشتش روش سایه انداخته بود .

پسره :به جای این حرفا بگید خسارتتون رو بدم خیلی کار دارم من ..

من :لازم نیس پولتون رو به رخم بکشید یکم چشماتون رو باز میکردید این اتفاق نمیوفتاد اخماش از حاضر جوابیم رفت تو هم دست کرد تو جیبش دوتاکارت درآورد و به همراه سوییچ ماشینش داد دستم با دستش هلم داد کنار و خودش نشست پشت ماشینم ،

من :هی آقا معلومه داری چیکار میکنی؟

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *