دانلود رمان عاشقانه و طنز یهویی عاشقت شدم

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

فکر کنم یه چهل و پنج دقیقه ای رو داشتیم صحبت میکردم که دیدم الانه که خاله اینا بیان برایه اینکه مثلا یکم کلاس بزارم گفتم: محمد من بادوستام باید برم بیرون .

اخر شب اگه شد میام بای و سریع موبایلمو خاموش کردم و رفتم گذاشتم سرجاش اخه اگه وامیستادم تا اون خداحافظی کنه مطمعن بودم،دوباره جوابشو میدادم و موندگار میشدم .

خب یبار دیگه خودمو جلویه آینه چک کردم و بعد رفتم تویه حیاط هنوز کفشمو نپوشیده بودم که خاله اینا اومدن (خداروشکر سریع خداحافظی کردمـــا ) به اتفاق بابا و بردیا رفتیم در حیاط و سوار ماشین شدیم،منو بردیا و خاله و اریان پشت نشسته بودیم و بابا و سهیل جلو که سهیل راننده بود..

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *