دانلود رمان عاشقانه و معمایی بخاطر هلیا

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

-برو بهمن.خودت میدونی شوخی ندارم میزنم ناکارت میکنم بذار کارمو بکنم.
نیما دخالت کرد.
-آروم باش.یه دقه آروم باش گوش کن.
آریان-شما منتظرین که چی بشه؟من هلیا رو سپردم دست شما.گفتم مراقبش باشین
شما چیکار کردین؟با امانت من چیکار کردین؟چرا نمیذارین یه غلطی کنم؟به جای
اینکه کمکم کنین جلومو میگیرین؟
به دیوار تکیه داد تا بر خود مسلط شود.نیما جلو رفت.
-به جون مامان که همه کسمونه قسم ما دست رو دست نذاشتیم.کل شهرو بالا پایین
کردیم واسه پیدا کردنش…ولی نبود.هر جایی که فکر کنی سر زدیم.اصلا سندش
آقاجونه.آقاجون بیچاره از نگرانی هلیا دق کرد.د چرا نمیفهمی؟یکم انصاف داشته
باش…من درکت میکنم.همه درکت میکنیم.خواهش میکنم سعی کن منطقی عمل
کنی…خب؟
چند ثانیه صبر کرد و دوباره تکرار کرد:
-خب؟
آریان سرش را بلند کرد و نفس عمیقی کشید.

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *