دانلود رمان عاشقانه چه خوبه عاشقی

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

متین: فکر کردم خوابیدی?
_ اشتباه فکر کردی. تبت اومده پایین?
_ نمیدونم بیا خودت نگاه کن
_ واقعا که خیلی پررویی
_ خواهش میکنم کاریه که از دستم بر میاد
رفتم وایستادم جلوش. سرش پایین بود و داشت کتاب رو نگاه میکرد.گفتم: سرتو بگیر بالا
_ چرا?
_ آلزایمر داری? خب میخوام ببینم تب داری یا نه?
کتاب رو گذاشت کنار و سرش رو گرفت بالا و گفت: بفرما
با ترس و لرز دستم رو گذاشتم رو پیشونیش و دیدم تبش قطع شده
یه نفس عمیق از سرآسودگی کشیدم و گفتم: آخیش قطع شده
حدود نیم ساعتی بود که نشسته بودم روی مبل فیلم نگاه میکردم. ماشاالله منم چه دوستای با فکری دارم. منو با
یه مرد غریبه ول کردن رفتن خوابیدن! به ساعت نگاه کردم. اوه اوه ساعت پنج صبحه!!! چه قدر زود گذشت.
پاشدم برم یه سری به متین ) چه زود پسرخاله! نه دخترخاله شدم!!!( بزنم. احتمال دارم خوابیده باشه برا همین
در رو آروم باز کردم ولی دیدم نشسته روی تخت و یکی از کتابای پزشکیم دستشه. رفتم تو و در رو هم باز
گذاشتم.

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *