دانلود رمان عاشقانه یاسمینا

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

داشتم می رفتم دانشگاه،همیشه تا سر خیابونمون پیاده می رفتم تا سر خیابونمون راه زیادی بود؛تا سر خیابون
رفته بودم که سوار تاکسی شدم و تا دانشگاه رفتم،خواستم کرایه رو حساب کنم که هر چی توی کیفمو گشتم
کیف پولمو پیدا نکردم؛راننده هم همش غر غر می کرد تا وقتی دید من پول ندارم شروع کرد به داد و بی داد که
یکی از مومن ترین پسر کلاسمون داشت رد می شد که گفت:
-اتفاقی افتاده خانم دهقان
البته با هزار بار رنگ عوض کردن تونست این جمله رو بگه تا من خواستم دهن باز کنم راننده تاکسی گفت:
-خانم پول نداره مارو علاف خودش کرده
خلاصه اخر سر امیر ناصری)پسر مومنه( کرایه ارو حساب کرد منم از اول تا اخر از خجالت سرم تو پایین بود.
ولی خدایی پسر خیلی خوبی بود اصلا به روم نیاورد منم رفتم پیشش و گفتم:
-ببخشید اقای ناصری فکر کنم کیف پولمو جا گذاشتم پولتونو حتما فردا براتون میارم،
-نه این چه حرفیه خانم دهقان اتفاقه دیگه پیش میاد،پولم لازم نیست پس بدید.

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *