تبلیغات متنی

AvaxBlog
گیتی گشت
رویال گشت
ایجاد وبلاگ
هانیا بلاگ
ساخت بلاگ
خبراول
املاک هومکده
املاک کاشانه
آموزشگاه زبان
ایمن سرا
ایده پردازان
خانه هوشمند
خانه هوشمند
هوشمند سازی ساختمان
دوربین مداربسته

ایده پردازان

رمان جدید حوض فیروزه نوشته تکین حمزه لو

[ad_1]


رمان حوض فیروزه رمان جدید نوشته تکین حمزه لو

(معرفی)

hoze-firozeh-dinadl-1 رمان جدید حوض فیروزه نوشته تکین حمزه لو

با سلام و عرض ادب خدمت کاربران عزیز دینا دانلود در این پست قصد معرفی رمان زیبا و خواندنی حوض فیروزه نوشته تکین حمزه لو را داریم امید واریم برای شما عزیزان مفید واقع شود.

رمان حوض فیروزه

این رمان آخرین رمان منتشر شده از تکین حمزه لو که در نمایشگاه کتاب ۹۶ توسط انتشارات برکه خورشید معرفی شد.

حوض فیروزه داستان زنیست که درحسرت مردی متعهدومهربان است.زن تنهای که چیززیادی ازدنیانمی خوادجزء امنیت ومحبت که حق هرزنی ست…
حوض فیروزداستان زنان دردکشیده ایست که درتنهایی خودزندگی می کنن،داستانی اجتماعی وتلخ که ازدل واقعیت جامعه بیرون امده وبرای خیلی اززنان قابل لمسه…درلحظه لحظه خوندن کتاب همراه وهم پایه فیروزداستان بودم.
حوض فیروزه داستان عشق وحسرت بود،پابه پاش گریه کردم،انگارکه من فیروزه بودم…
برای خواندن رمان زیبای حوض فیروزه کتاب آنرا را با قیمت ۲۵٫۰۰۰۰تومان از کتابفروشی ها تهیه نمایید .

قسمتی از متن رمان حوض فیروزه :

فکر کردم سارا اعتماد به نفس همه پولدارها را داشته دیگر.

همان‌ها که بلدند از کدام مزون لباس بخرند که مثل ما نباشد و لباسشان تک باشد.

کدام آرایشگاه بروند که مواد خوبی بکار ببرد که مبادا پوست و مویشان خراب شود نه مثل ما که فقط دنبال ارزان‌ترین جاها می گشتیم.

لابد برای عطر و زر و زیور هم سلیقه خاص خودش را داشته، نه مثل امثال ما که هرچه بهمان بدهند با خوشحالی استفاده می کنیم و چون پولش را نداده‌ایم، احساس پیروزی هم داشته باشیم از این که پول نداده صاحب جنسی خوب و درجه یک شده‌ایم.

___

به آپارتمان که قدیمی ولی شیک و اصیل سرجایش مانده بود نگاه کردم و فکر کردم من این مدل خانه‌ها را بیشتر از آسمان‌خراش‌های لوکس و آنچنانی ترجیح می‌دهم. در این خانه‌ها حس آشنایی بود که دل گرمت می‌کرد به زندگی، به جریان زیبا و مثبت زندگی. اینکه در این خانه‌ها همیشه کسی منتظرت هست و در آشپزخانه دیگ غذایی روی گاز غلغل می‌کند. جلو رفتم و فکر کردم درست مثل مردها، مدل قدیمی‌هایشان مثل بابا، بیشتر اطمینان بخش و تکیه‌گاه و پناه به نظر می‌رسیدند تا مردان لوکس و شیکی مثل پژمان که انگار هرچقدر هم سعی کنند بهشان بدبینی، انگار ته دلت می‌دانی جایی کم می‌آوردند و قالت می‌گذارند.



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان نعره شیر نوشته مامیچکا pdf

[ad_1]


رمان نعره شیر نوشته مامیچکا pdf

naare-shir دانلود رمان نعره شیر نوشته مامیچکا pdf

نام کتاب : رمان نعره شیر

نام نویسنده : مامیچکا

ژانر: رمان اجتماعی , رمان عاشقانه

تعداد صفحات :(A4) 390

خلاصه : طلاق همسرش فصل تازه از مشکلات رو برای مهرداد رقم میزنه ، مشکلاتی که نتیجش منزوی و گوشه گیر شدن مهرداده .. شایداومدن نازنین باعث بشه کمی زندگی تغییر کنه شاید…

قسمتی از متن رمان نعره شیر :
حرفش رو قطع کردم و گفتم: ول کنین حاج خانم.. زندگی من اینه منم راضی ام.. اسه می رم اسه میام.. یه کاری دارم یه اب باریکه ای هم میاد..خدا رو شکر گرسنه هم نمی مونم.. دیگه چی می خوام..
عمه خانم نفس عمیقی کشید و گفت: چه می دونم.. خودت بهتر می دونی..
نفس راحتی کشیدم که این لااقل یه اصرار معمولی بود برای اینکه بعدا نگن ما نگفتیم.. ناراحت بودم.. از تنهایی عذاب می کشیدم ولی طاقت جنگ اعصاب دیگه هم نداشتم.. بخوام مدام پنهان کاری کنم و یه ور ذهنم درگیر باشم که مبادا طرف بفهمه..

دوست نداشتم دو روز دیگه طاقتش طاق بشه و بزنه زیر همه قول و قرارهایی که باهم بستیم و بخوام دوباره همه اون راهها رو برم .. دیگه کشش نداشتم.. همین زندگی الانم خیلی بهتر بود..
_سعید جان مادر… پاشو یه سر برو تو اتاق ببین هانیه چیزی لازم نداشته باشه.. از صبح داره با اون بچه ها سرو کله می زنه خسته شده..
سعید نگاهی به من کرد و بعد به مادرش با شیطنت گفت: باشه.. نخودسیاهی.. سفیدی.. چیزی لازم ندارین براتون بیارم؟
_برو پدرصلواتی برو…
بعد از تخت پایین اومد و چشمکی بهم زد.. با تعجب به عمه خانم نگاه کردم.. نه انگار این قصه سر دراز داشت.. باید ته توی ماجرا رو در می اوردم ببینم چی شده که اینبار به ازدواج من گیر دادن..
_اقامهرداد چرا نمی خوری؟
سری تکون دادم.. تو مغزم داشتم جمله ها رو اینور و اونور می کردم که اگه یه چیزی گفت بتونم جواب مناسب بهش بدم..
_خدا بیامرز اقام می گفت زن بلاست.. ولی خدا نکنه خونه ای بی بلا باشه..
نتونستم پوزخندم رو پنهان کنم..بله بلا بود.. چندتا از اسمونی هاش به سرم نازل شده بود.. سیما.. زهرا…انگار تا سه نمیشد قبول نبود…
_جدی دارم میگم.
_به شوخی نگرفتم حاج خانم.. ولی سری که درد نمی کنه دستمال نمی بندن..

دینا دانلود – مرکز دانلود رمان ایرانی و خارجی

http://dinadl.ir



[ad_2]

لینک منبع