دانلود رمان ترسناک و هیجانی ولهان

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

دیگه حرفى تكرار نشد چشامو بستم و حیاط تالارو مجسم كردم بوى نم و ترشى رو حس كردم.

این بوى تالار بود بوى لجن هم تازگیا قاتیش شده بود بدم نمیومد.

این بو هارو خیلى دوست داشتم . وارد تالار شدم مادر روى صندلى سلطنتیش نشسته بود و زوبعه .

پدر با كلافگى قدم میزد…

درود  بر ارباب و ملكه:

هردو به طرفم برگشتن زوبعه نگام كرد و گفت بیا جلو كاموس بیا..

قدمهامو تند تر برداشتم كنارش ایستادم كه لبخندش محو شد عصبانیت تو چشاش نشست توى دنیای آدما بودی؟

 

 

این رمان جلد سوم هم دارد که به زودی از رسانه جاده ی بارونی منتشر میکنیم

 

 

 

 

ظهور تریبل ها ( جلد دوم رمان ولهان )

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک و هیجانی خاطره ترسناک

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

معلوم بود که دهکده محرومی هست از کنار یک رودخانه کوچک هم که آب گل آلودی داشت عبور کردیم به جایی رسیدیم که قبرستان روستا بود جلوتر جایی برای رفتن ماشین نبود ماشین رو پارک کردم .

هوا داشت رو به تاریکی میرفت از ماشین پیاده شدیم نگاهی به قبرستان سوت و کور انداختیم و نگاهی معنی دار به هم کردیم مینا جلوتر از من و فرشید راه افتاد از قبرستان عبور کردیم.

در طول راه نگاهی به موبایلم کردم که آنتن نداشت مینا با دیدن من بدون اینکه منتظر سئوال شه گفت :اینجا فقط روی کوه آنتن میده!!! نگران نباشید خانه مادربزرگم بالای تپه است آنجا بزور ولی یکم آنتن میده..

خانه مادربزرگ مینا خانه ای قدیمی و بزرگ بود حیاط زیبایی داشت که با انواع گلها و درختچه ها تزیین شده بود مادربزرگش خاتون خانم نام داشت با مهربانی در چهارچوپ در نمایان شد…

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک و هیجانی مرزی از جنس تاریکی

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

من امیر ایران نژاد هستم،ترمه رضوی توسی و تمنا رمضان…ما همسن هم هستیم.

۹تیر به دنیا  قبلا مامان باباهامون باهم همسایه بودن.البته ترمه۹تیر به دنیا اومد و من ۱فروردین .و تمنا هم ۱۳ فروردین برای همین ما بهش میگیم “نحس..”

من از همشون بزرگترم وقتی به دنیا میایم با هم رفیق میشیم تا ۷سالگی. مامان تمنادر اثر ایست قلبی میمیره!خیلی ناگهانی….اون خیلی جوون و مهربون و خوشگل بود.تمنا هم ضربه ی بدی خورد.

منو ترمه همش خونه تمنا اینا چتر بودیم.بابای تمنا هم خیلی زنشو یا همون مامان تمنارو دوست داشت.شاید به خاطر همینه که هنوز زن  نگرفته.تقریبا ۱سال گذشت…

یکبار مامان من میرفت غذا درست میکرد براشون و یکبار مامان ترمه.تا اینکه کلا دیگه خود تمنا آشپزی رو یاد گرفت.یه بار تمنا اینا میخواستن برن یه آپارتمان دیگه که تمنا خیلی اصرار و گریه کرد.منو ترمه هم همینطور.الان ما ۱۶ سالمونه …

ما اگه امتحان هارو بدیم دیگه میریم دوم دبیرستان.امتحان ها هم که …دیگه کم کم شروع میشه…

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان جنایی و فانتزی نفرین ایندرا

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

رکسان نگاهی به در قهوه ای شیک کرد،کلید را درون قفل چرخاند، چشم هایش رامثل کودکی سرشار از ذوق بست ،اینجا ثمره سالهای بی کسی اش بود. چشمهایش را به آرامی باز کرد، فضای کوچک برای منشی دو اطاق کوچک کار جلوی دیدش بودند،در آبدارخانه را باز کرد، سینک ظرفشویی و چند لیوان کثیف رویش جا خوش کرده بود.

لبخندش مثل صبح بهاری درخشان بود. در اطاق سمت راست را باز کرد، دعایی برای دورماندن از چشم بدخواند به در ودیوار فوت کرد .

سمانه به شوخی خرافاتی اش می خواند. روی زمین پراز کاغذهای باطله بود، میز و صندلی کهنه هم شعفش را ضایع نکرد.

لای پنجره را باز کرد صدای بوق ماشین ها به درون ریخت.کوله وجعبه وسایلش بیرون توی اطاق انتظار بود. روی صندلی چوبی قهوه ای رنگ نشست.

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه و فانتزی وانیا ملکه خواب جلد 2

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

-لج نکن وانیا جان
-برو ماهان…الان اصلا وقت نصیحت کردن نیست
نفس عمیقی کشید و با قدم های آروم از اتاق بیرون رفت
من خودخواهم؟چرا؟چون نمی خوام زندگیم،آینده ام و خوشبختیم از بین بره
خودخواهم؟واقعا این صفت مناسب منه؟
خودخواه!
باید هر چه سریعتر یک راهی پیدا کنم تا آینده ام تباه نشه از این به بعد می خوام
واقعا خودخواه باشم و به حرف هیچ کس گوش ندم
مگه من ملکه ی این سرزمین نیستم؟پس حرف حرفه منه و کسی حق سرپیچی نداره
من کار خودمو می کنم و برای کار هام نه به نینا،نه به چیترا و میترا،نه به ماهان جواب
پس نمی دم…
-آلما…
آلما سریع وارد اتاق شد و احترام گذاشت
من ملکه ام و مستحق این احترام ها هستم!
می خوام از این به بعد بشم یک ملکه ی سنگدل و فقط به فکر خودم باشم
چه اشکالی داره؟وقتی همه از من این تصورو دارن پس بزار همونی باشم که اونا از
من تو ذهنشون ساختن

دانلود جلد اول رمان وانیا ملکه خواب

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان زیبا و جذاب پرنسس مرگ

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

از دید زدن اتاقم دست برداشتم و با گام های خسته به طرف کمدم رفتم .

کمدی که از بچگی محل قایم شدن من از دست مامور های پدرم بود .کمدی که محل گریه های شبانه ی من بود و حالا هم که شباهت به یه خلا توی این اتاق نفرین شده داره .

درش رو باز کردم .بازم سیاه قرمز .رنگی که همه ی شیاطین عاشقشن و من گاهی دوسشون دارم .

ای کاش لباس آبی هم بینشون بود .رنگی که گاهی ازش متنفر می شدم و گاهی هم مثل الان آرزوی داشتنش رو داشتم .از این حالت ها خندم می گیره .

دختر شیطان”شیطانی که کمر به گمراهی انسان بسته از رنگ آبی که ویژه ی فرشته هاست خوشش میاد ..هه …مسخرس ..اصلا با عقل جور در نمیاد .یعنی من یه دیوونم ؟ آره ؟ چرا مثل بقیه نیستم ؟ چرا نمی تونم یه شیطان واقعی باشم ؟

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان زیبای از ما بهترون جلد چهارم

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

این هاله هر چیزی که هست من رو به دنبال پیدا کردن کور سویِ امیدی می کشونه ؛ تا هر چه زود تر خودم رو از منجلاب ترسناک و بی انتهایِ این غم نجات بدم.

با یک کابوس تکراری از چشم هایی کشیده و زنانه، که فیروزه ایش غرق در حماقت و بی تجربگی هست از خواب بیدار می شم و طبق یه عادت شروع به نوشتن کابوس دیشبم می کنم.

امروز بیست و چهار آذر هزار و چهارصد و دوازدهه و تنهایی من در محدوده ی اتاقم به درازا کشیده .

هنوز انگیزه ای برای مرور دست نوشته های آنیا ندارم. از سازمانی که براش کار می کرد رو برام گذاشته .

نه این که از توجه ، اون حتی مجموعه ی کاملی از گزارش هاش به حرفاش بیزار باشم، نه هرگز، فقط هر بار درد سنگینی از دور بودنش روی قلبم سنگینی می کنه .به شدت دلتنگشم

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان از ما بهترون جلد سوم

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

بيژن وسينا لبخندي ميزنن .سينا هنوز با لبخند شيطانيش حرکات مسخره ي بهرام رو زير نظرداره کاملا مشخصه .

که چقدر به بهرام حسودي ميکنه البته خوب بعضي مواقع منم به بهرام حسودي ميکنم چون واقعا خوبه پس زياد حسودي سينا مهم نيست ولي خوب اونم زيادبد نيست فقط همش خودشو با بهرام مقايسه ميکنه.

بيژن :خودت چي ؟ تا چه حد به طرفدارات نزديک ميشي ؟ ترجيحا، کمي فک ميکنم و ميگم :فعلا تا فيلم تموم نشده نمي خوام زياد از خودم و زندگيم بدونن منو الساي فيلم قلب هاي مفقوده بدونن بهتره .

مشخصا هم همين درسته يه درصد فک کن بفهمن من آنيام ….هموني که دنياي آدما رو به جنا ترجيح داد .

همون که اتهام خيانت داشت و …اگه بفهمن ديگه کي طرفدارم ميمونه؟اونوقتم حتما …

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان از ما بهترون جلد دوم

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

تماس لحظه ای بعد قطع میشه .گوشی رو پایین تختم پرت میکنم و سرمو روی بالشت میذارم .بوی روغن سوخته از آشپزخونه به مشام میرسه .دارم به این نتیجه میرسم که آدما وقتی سرما می خورن فقط توی دو روز اول سوپ می خورن و بعد از اون کسی به اونا سنگ هم نمیده .

کیسه ی آبی گرمی که الان تبدیل به آب یخ شده رو با ناامیدی توی دستم فشار میدم و میگم :ای جن نامردی که توی اتاقی و قصد نداری جوابمو بدی …

بیا و یه لطفی کن وبه مهین بگو که شعله ی بخاری رو بیشتر کنه.

اما جن توی اتاق بی بخار تر از این حرفاس .دوباره میگم :میدونی چیه؟ تو خونسرد ترین جنی هستی که تا حالا البته درسته که تا حالا ندیدمت و اصلا نمی دونم که واقعا هستی یا نه ولی حتی تصور این که جنی پیدا بشه که ، دیدم تا این حد خونسرد باشه منو کلافه میکنه .

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان از ما بهترون جلد اول

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

جیغی می کشم و با قاب عکس شروع به پرواز می کنم .اصلا به جلو نگاه نمی کنم .مدام از داخل تار عنکبوت رد می شم و قاب عکس اونا رو پاره می کنه .

صدای خنده هام اتاق رو منفجر کرده که صدای خرد شدن چیزی رو میشنوم . به خودم میام و نگاهی به کمد میندازم .قاب عکس پشت کمد شکسته در حالی که من از کمد رد شدم . رامبد بالای عکس وایساده .

سرش رو نزدیک تر می بره .یه لحظه احساس می کنم حجم رامبد زیاد تر میشه .

نیشش تا بنا گوش باز میشه و در حالی که عکس رو از زیر شیشه ها بیرون می کشه میگه :ای دختره ی بوق …

چقدم خوش اشتهایی… سرمو پایین میندازم و لبمو به دندون می گیرم . رامبد با جدیت جلوم می ایسته و می گه :قاب عکسو عین روز اولش می کنی و می ذاری سر جاش …

[ad_2]

لینک منبع