دانلود رمان عاشقانه و اجتماعی لحظات تلخ سرنوشت

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

با چشمای گرد شده داشتم نگاهش میکردم، منو باش فکر میکردم نگران من شده نگو نگران نجس نشدن ظرفشوییش بود!

هی !شانس نداریم که…

مظلوم سرمو انداختم پایین و اومدم در برم که مامان گفت :کجا؟ با تعجب گفتم :خوب خودت گفتی برم دیگه…

مامان_ بله گفتم ولی بعد از اینکه کار پیازا تموم شد میری سر اون صاحاب مرده دختر جون با عجز به مامان نگاه کردم که گفت :

ننه من غریبم بازی درنیار یالا کارتو انجام بده… با حرص رفتم سمت ظرف که دوباره اشک از چشمام سرازیر شد…

صدایی از پشت سرم اومد :خوش میگذره ثمین جان؟ با پیازا حال میکنی؟ با حرص رومو برگردوندم سمت سیمین و گفتم :روی اعصابم اسکی نروها …

به اندازه کافی اعصابم خرد هست. قهقهه ای زد و گفت :چشم آبجی خانوووووم خوش بگذره…

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک ظهور تریبل ها

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

با تعجب به صفحه موبایل نگاه کرد.

سردرگم شده بود و اصلا اتفاقات این چند روز اخیر را درک نمیکرد.

در آینه نگاهی به خودش کرد رنگش پریده بود و چمانش از زیر لنز قهوه ای رنگ ترسیده و مخوف بود.

پوفی کشید و به راه افتاد.

به سرعت به سوی دانشگاه راند خوشبختانه دوباره اتفاقی نیوفتاد تا اورا سر در گم کند.

در پارکینگ دانشگاه پارک کرد , لنز را برداشت و به سمت دانشگاه دوید .

هرچه نزدیک تر میشد بیشتر صدای همهمه و دعوا را میشنید.بلاخره رسید و با تعجب به صورت خونی الناز و صورت عصبانی اطلس نگاه کرد, اطلس تا اهورا را دید خودشو محکم در آغوشش انداخت.

با نگرانی کمر خواهر کوچیکشو لمس کرد و گفت…

 

این رمان جلد سوم هم دارد که به زودی از رسانه جاده ی بارونی منتشر میکنیم

 

رمان ولهان جلد اول

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک و هیجانی ولهان

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

دیگه حرفى تكرار نشد چشامو بستم و حیاط تالارو مجسم كردم بوى نم و ترشى رو حس كردم.

این بوى تالار بود بوى لجن هم تازگیا قاتیش شده بود بدم نمیومد.

این بو هارو خیلى دوست داشتم . وارد تالار شدم مادر روى صندلى سلطنتیش نشسته بود و زوبعه .

پدر با كلافگى قدم میزد…

درود  بر ارباب و ملكه:

هردو به طرفم برگشتن زوبعه نگام كرد و گفت بیا جلو كاموس بیا..

قدمهامو تند تر برداشتم كنارش ایستادم كه لبخندش محو شد عصبانیت تو چشاش نشست توى دنیای آدما بودی؟

 

 

این رمان جلد سوم هم دارد که به زودی از رسانه جاده ی بارونی منتشر میکنیم

 

 

 

 

ظهور تریبل ها ( جلد دوم رمان ولهان )

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه احساس من معلول نیست

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

تا فریبا خواست جوابش رو بده صدای زنگ در بلند شد و هنگامه شال گلبهی رنگش رو از رو صندلی برداشت و آروم به طرف آیفون رفت .

شال رو رو سرش انداخت که موهای مواج مشکیش رو بپوشونه و خودش تو آستانه در برای خوش آمد گویی ایستاد.

عمه فاطمه جلوتر از همه هیکل گرد و قلمبه اش رو از پله ها بالا کشید و در حالی که به خاطر بالا اومدن از هفت پله ی ناقبل شر و شر عرق می ریخت  با همون صورت خیس از عرق خ تنها برادرزاده اش رو غرق ب*و*سه کرد .

پشت سرش حمید آقا شوهر ساکت و موقرش پا به خونه گذاشت و کامل رسمی و مودبانه با هنگامه و مادرش احوالپرساای کرد …

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان اجتماعی و عاشقانه رقص دل

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

ترجیح دادم درباره رقیبی که همیشه به من ترجیح داده شده حرفی نزنم .

رقیبی که گام هاشو هماهنگ و موزون با من برمیداشت …کافی بود دو قدم جلو میرفتم تا این رقیب لعنتی سه قدم از من جلوتر بزنه !فقط سکوت کردمو شونه هاش رو بیشتر ماساژ دادم:

مامان: امشب ده شب پرواز دارم..

با این حرفش دستم اروم اروم سر خورد با کمی ناراحتی بهش خیره شدم …

اما بازهم…حرفی نزدم! یکدفعه بلند شد و در حالیکه کل لوازم ارایش روی میز رو توی چمدون خالی میکرد گفت: مامان به بابات زنگ بزن زودتر بیاد امشب تنها نباشی…منتظر من نباشه! با ناخونهای کوتاهم بازی میکردم و ناراحت به گرانیت سفید رنگ شیشه ای زل زده بودم….

بند مانتوی مشکی بلندشو دور کمرش محکم کرد، شال قرمزشو روی سرش جابه جا کرد و زیپ چمدون رو هم تندی بست..

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک و هیجانی خاطره ترسناک

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

معلوم بود که دهکده محرومی هست از کنار یک رودخانه کوچک هم که آب گل آلودی داشت عبور کردیم به جایی رسیدیم که قبرستان روستا بود جلوتر جایی برای رفتن ماشین نبود ماشین رو پارک کردم .

هوا داشت رو به تاریکی میرفت از ماشین پیاده شدیم نگاهی به قبرستان سوت و کور انداختیم و نگاهی معنی دار به هم کردیم مینا جلوتر از من و فرشید راه افتاد از قبرستان عبور کردیم.

در طول راه نگاهی به موبایلم کردم که آنتن نداشت مینا با دیدن من بدون اینکه منتظر سئوال شه گفت :اینجا فقط روی کوه آنتن میده!!! نگران نباشید خانه مادربزرگم بالای تپه است آنجا بزور ولی یکم آنتن میده..

خانه مادربزرگ مینا خانه ای قدیمی و بزرگ بود حیاط زیبایی داشت که با انواع گلها و درختچه ها تزیین شده بود مادربزرگش خاتون خانم نام داشت با مهربانی در چهارچوپ در نمایان شد…

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه و اجتماعی بخاطر آهو

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

به محض ورودم توی خونه؛ بغضم ترکید و به هق هق افتـادم…آخه چـــرا؟چرا الآن؟

چرا حالا که به نبودنش عادت کردم؟خدایا چـــرا؟آهو گوشه ای ایستاده بود و با ترس و تعجب بهم خیره شده بود…وای خــدا…نکنه بخـواد آهو رو ازم بگیره؟

با این تصور؛ هق هقم شدیــد تر شد…خدایا نه…تحمل ندارم…دیگه تحمل دوری آهو رو ندارم…دست هامو باز کردم و منتظرانه به آهو خیره شدم…فرصت رو از دست نداد و با سرعت خودش رو توی بغلم جا داد…اومـــم !آهوی من…

دختــر من !لحظاتی گذشت و کمی آروم شدم…آهو رو روی مبل گذاشتم و به سمت آشپزخونه به راه افتادم…به غیر از چند تا تخم مرغ؛ دیگه چیزی توی یخچال نبود !قلبم فشرده شد .

به یخچال تکیه دادم و چشم هامو بستم!

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه و طنز پانیک

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

من :مالی نیستی که بخوام نگات کنم داشتم به این فکرمیکردم وقتی نمیتونی ببینی چرا میشینی پشت ماشین..

پسره یه پوزخند زد که بیشتر حرصم گرفت عینکش رو از روچشماش برداشت با دیدن چشماش یه لحظه هنگ کردم چشمای درشت و کشیده به رنگ طوسی که رگه های عسلی توش بود و مژه های بلند و پرپشتش روش سایه انداخته بود .

پسره :به جای این حرفا بگید خسارتتون رو بدم خیلی کار دارم من ..

من :لازم نیس پولتون رو به رخم بکشید یکم چشماتون رو باز میکردید این اتفاق نمیوفتاد اخماش از حاضر جوابیم رفت تو هم دست کرد تو جیبش دوتاکارت درآورد و به همراه سوییچ ماشینش داد دستم با دستش هلم داد کنار و خودش نشست پشت ماشینم ،

من :هی آقا معلومه داری چیکار میکنی؟

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه و اجتماعی اروم جونم

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

ذهنم مشغول شد. اقاجون هیچوقت بی دلیل همه رو تو یه هفته اونم باغ دعوت نمیکنه..

در خونه رو باز کردم رفتم یه دوش گرفتم لبایامو عوض کردم راه افتادم سمت باغ به باغ که رسیدم بوق زدم.

مش رحمان در و باز کرد رفتم تو ماشینو پارک کردم..

همه چشم ها به من بود انگار همه منتظر من بودن..

رفتم سمت بقیه با صدای بلند : سلام ببخشید دیر شد…

اقاجون: بیا بشین پسرم اشکال نداره..

نشستم کنار اقاجون سکوت کرده بود که عمو گفت اتفاقی افتاده..

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان پلیسی و عاشقانه تاوان شکستنم

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

اره دقیقا تو(با انکشت اشاره بهش اشاره کردم)اگ یکم فقط یکم اون اخمای گره خوردت رو باز می کری جلو مامانم ایناا مثل ادم عادی حرف می زدی هیچ وقت نمیومد به من بگه شوهر تو رو دوست نداره و دارین به زور هم رو تحمل می کنین…

در حالیکه درستِ خیلی هم خووب درسته..اما قرار ما این نبود قرار ما قانون شکنی نبود قانون ما این بود که جلو بقیه همون جوری که من با تو عاشقانه و مهربون برخورد می کنیم توهم همین رفتار رو داشت باشی..

روم رو ازش گرفتم و دست به سینه به رو به رو خیره شدم.

با اخم و تقریبا فریاد برگشت سمتم و گفت: -کی دقیقا این قانون رو وضع کرد؟!؟!!؟…!!

این رو یادت نره من از روی عشق و علاقه با تو ازدواج نکردم کع الان توقع رفتار عاشقانه از من داری من با زور با تو ازدواج کردم و هنوز هم به خاطر این احمق بازی خودم رو سرزنش می کنم…

[ad_2]

لینک منبع