دانلود رمان ترسناک محله ممنوعه ان دی ای

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

احساس کردم از پشت کشیده شدم… چیزی منو به سمت عقب می کشید…
همراهش شدم و برگشتم عقب و با انفجاری از سیاهی، احساس معلق بودن، از بین
رفت و با ضربه ی سنگینی، تمام احساسات وارد بدنم شد…
چشمامو یه دفعه ای باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. چیزی جلوی نفس کشیدنم رو
می گرفت. دست بردم سمت دهنم که لوله ای که تو دهنم بود رو لمس کنم. با دیدن
دستی که به سمتم دراز شد، چشمام گشاد شد. دستمو برای دور کردنش تکون دادم
و با تعجب دیدم اون دست هم تکون خورد. در کمال تعجب فهمیدم این دست
کوچیک با پوست سبزه، مال منه.
پرده ی کنار تختم کشیده شد و دختر جوونی که لباس سفیدی تنش بود، چند لحظه با
تعجب به چشمای بازم نگاه کرد و بعد به سمت مخالف من دوید و از محدوده ی دیدم
خارج شد.

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک محله ممنوعه

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

-خوب معلومه. خونه ي تو باباي منو نداره.
سیا زد زیر خنده و گفت:
-غذاتو بخور.
-چه عجب نگفتي کوفت کن.
-همینه دیگه. مثه ادم که حرف میزنم بازم بهم گیر میدي. کوفت کن.
با خنده ناهارمونو خوردیم که الحق خیلي هم چسبید.
سیا:- پاشو حسام برو حموم که بوي گند میدي.
پرتم کرد تو حموم. منم نامردي نكردم و یه ساعتي تو حموم موندم. وقتي بیرون اومدم، با
غرغراي سیا مواجه شدم:
-من گفتم برو حموم خودتو بشور. نگفتم برو اون تو بخواب که. اخه یه کیسه کشیدن و شامپو زدن
این همه وقت مي بره؟ (خیره خیره نگاهش مي کردم) ها چیه؟چرا این مدلي نگاه مي کني؟

[ad_2]

لینک منبع