دانلود رمان عاشقانه و اجتماعی اروم جونم

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

ذهنم مشغول شد. اقاجون هیچوقت بی دلیل همه رو تو یه هفته اونم باغ دعوت نمیکنه..

در خونه رو باز کردم رفتم یه دوش گرفتم لبایامو عوض کردم راه افتادم سمت باغ به باغ که رسیدم بوق زدم.

مش رحمان در و باز کرد رفتم تو ماشینو پارک کردم..

همه چشم ها به من بود انگار همه منتظر من بودن..

رفتم سمت بقیه با صدای بلند : سلام ببخشید دیر شد…

اقاجون: بیا بشین پسرم اشکال نداره..

نشستم کنار اقاجون سکوت کرده بود که عمو گفت اتفاقی افتاده..

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه نگاهش دنیام بود

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

در جواب مریم درو باز کردم و رفتم بیرون از یادآوری خاطراتش اخم کرده بودم، رفتم جلوی آینه ی اتاقم و موهایی رو که حالا تا بالای زانوم می رسید رو به زحمت و کمک مریم شونه کردیم و بافت و جمع کرد بالای سرم.

یه کرم ضدآفتاب زدم با رژ کالباسی و ریمل و بی حوصله رفتم جلوی کمدم سه سال بود که به جز سیاه نمی پوشیدم پس یه شلوار جین سیاه و پالتوی چرم سیاهم رو با مقنعه ی سیاهم پوشیدم و کشومو باز کردم که سوئیچ ماشینام چشمک زدن ولی من دیگه دنبال جلب توجه نبودم.

پس کلید ال نودیرو که دوساله خریده بودم برداشتم و مثل بچه ی آدم با آسانسور رفتم پایین؛ رایان تا منو دید از پای میز پاشد و اومد بیرون و گفت :سلام آبجی خوشگلم،بیا یه چیزی بخور ضعف نکنی…

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان پلیسی و عاشقانه آرامی که من باشم

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

صورتش خوب بنظر میومد.چشمای نسبتا ریز مشکی با ابروهای مشکی پر.هردو هیکلی و ورزیده بودن انا سروان
یه هوا درشتتر از سرگرد بود.
سرهنگ اهمی کرد وشروع کرد به صحبت:ببین دخترم جایی داری که بری؟
-جا؟منظورتون چیه؟
_یعنی در غیاب پدرتون کجا میرید؟
-پدرم تا کی باید اینجا باشن؟
صدای پر از تمسخر سروان باعث شد سمتش برگردم.
_هه..تا ابد ایشالا.
-یعنی چی؟
سرهنگ رو کرد به سروان و گفت:هومن خواهش میکنم.

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه و طنز یهویی عاشقت شدم

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

فکر کنم یه چهل و پنج دقیقه ای رو داشتیم صحبت میکردم که دیدم الانه که خاله اینا بیان برایه اینکه مثلا یکم کلاس بزارم گفتم: محمد من بادوستام باید برم بیرون .

اخر شب اگه شد میام بای و سریع موبایلمو خاموش کردم و رفتم گذاشتم سرجاش اخه اگه وامیستادم تا اون خداحافظی کنه مطمعن بودم،دوباره جوابشو میدادم و موندگار میشدم .

خب یبار دیگه خودمو جلویه آینه چک کردم و بعد رفتم تویه حیاط هنوز کفشمو نپوشیده بودم که خاله اینا اومدن (خداروشکر سریع خداحافظی کردمـــا ) به اتفاق بابا و بردیا رفتیم در حیاط و سوار ماشین شدیم،منو بردیا و خاله و اریان پشت نشسته بودیم و بابا و سهیل جلو که سهیل راننده بود..

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه و هیجانی بیراهه ی اسارت

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

میبینی؟ حکم اعدام تو و پدرت الان دست منه…شریک گندکاریاشی و این جرم کمی نیست…

سند و مدرک مو به موی کثافت کاریاتون دستمه…و با صدای بلند و فریاد گونه عنوان پرونده های خلاف را شرح میدهد…

بزرگترین خانه ی فساد در غرب پاریس تخریب شد…قتل بی سر و صدای تاجر معروف در حوالی مارسی…قاچاق زنان بی خانمان از مرز های شرق ترکیه…بسته یا بازم بخونم؟

با اینا حکم اعدام رو شاخته …پس مثه بچه آدم بهم بگو کجاست؟ گرچه آدم بودن انتظار زیادیه از تو و پدره کثافتت…

دنبال کسی میگردین جناب فروزان؟

با شنیدن صدای مردانه و مرموز شاهین، صورتش ناخودآگاه جمع میشود …ورقه ها را همانطور بر روی زمین رها میکند و به عادت همیشگی اش انگشت شصت دستانش را به جیب شلوار گران قیمتش بند میکند…

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه نفوذی

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

به حرفهای مرد روبه روم خوب گوش میدم ..

هه !از کدوم عزیزانم حرف میزد !…مگه من جز بابا و مامانم، عزیز دیگه ای هم داشتم ؟ دیگه باید ترس چی رو داشته باشم ؟اونا که دیگه نیستند …؟!

بابایی که برا تک دخترش نفسشو میداد تا اشکش نریزه الان نیست که ببینه کار وانیای ۱۸ سالش فقط اشک ریختن و غصه خوردنه…

مامانم کو که ببینه دخترتپلش که دم به دقیقه بهش میگفت مامان گشنمه غذا میخوام و اونم کلی غذاهای رنگارنگ براش اماده میکرد الان چهل و پنج کیلو وزن بیشتر نداره …..

چون به عشق انتقام اینجا اومد و خوراکش شد آه کشیدن و غصه خوردن !

 

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه پرستار من

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

خدایا این کاري که مي خوام انجام بدم برای دل مادریه که ازغصه فرزندش افسرده شده .

خداي مهربونم تو همه یار و یاور من، تو این دنیایی …کمکم کن من راهنمایي ندارم تو این راه تاریکي که قدم گذاشتم تنهام نذار”

از ترس و دلهره دستام یخ کرده بود .همیشه همین طور بود وقتي زیادي استترس داشتم قلبم تو دهنم بود .رسیدم به در خونه …نگاهي به ساختمان کردم .

سه طبقه بود، بزرگ ومجلل .همون جوري که لیلا جون تعریف کرده بود .عین قصر مي درخشتید .یعني این خونه فقط ماله پسرشه؟ خب آره دیگه اون خونه اي که ماله باباش بود ششصد متر زیربنا داشت .این که چیزی نیست !!!بالاخره زنگ رو زدم، اما عین بید مي لرزیدم…

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان اجتماعی تو کی هستی؟

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

-ترانه کجاایی؟؟؟
-چی؟؟
-نوشابه رو ریختی روی لباست…
نگاهی به لباسم انداختم….
دست من خیلی پایین تر از اون نقطه ای بودکه روش نوشابه ریخته بود…
فهمیدم که کار ارشه….
آخه چرا این طوری می کنه؟؟؟
-ای وای…. برم لباسمو عوض کنم….
همون طورکه بالیوان توی دستم بلند شدم رفتم به سمت بیرون یهو تصویری اومد
توی ذهنم….
خیلی وقت بود چیز آشنایی یادم نیومده بود….
اون تصویر…
تصویر من وارش توی یه آشپز خونه بود…
-من که گفتم خودم می ریزم تو بلد نیستی….
این صدایی بود که همراه اون تصویر توی ذهنم اکو شد….

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه مرز عجیب عشق

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

خندیدم . بلاخره خانم رضایت داد.. باهام حرف می زد ولی معلوم بود هنوزم ذهنش سمت چت و حرف زدن با
آدمای غریبه اس.
داشتیم بر می گشتیم به کلاس. زهرا گفت :
– چه عجب با شورای مدرسه کاری نداشتن.. شانس آوردیم بالاخره تورو بهمون قرض دادنا
خندیدم و خواستم بزنم پشتش ولی پشیمون شدم. چون اگه می زدم سه تا می خوردم. زورم بهش نمی رسید و
قبلا طعم لذیذ کتکاش رو چشیده بودم. پس به گفتن همین جمله
اکتفا کردم :
– مسخره نکن زهرا . یه بار بزار بدون مسخره بازی حرف بزنیم
اومد جلوم و همون طور که نگاهش به من بود دنده عقب راه می رفت :
– مگه می شه گل سرسبد مدرسه رو مسخره کرد؟ من غلط بکنم

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقی و پلیسی چشمان سرد

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

اصلاهیچ کدوممون متوجه رفتن طنین نشتتدیخ فقط آ رین لحمه صتتدای
تیکاف های ماشتتینش مارو به ودمون آورد!ناراحتی ازستتروروی هممون
میبارید
دای من طنین چه دردی ک شیده!به ح سام نگاه کردم که فقط یه سری ازروی
تاسقف تکون دادمیدونستخ تاسفش برای طنینه!اونخ باورش نمیشد
یه چیزایی ازنامزدطنین میدونستتتت امااینودیگه فکرش رونمیکردهیچ کدوم
فکرش رونمیکردیخ
به بابانگاه کردم که ازناراحتی صتتورتش تیره شتتتده بودمامان هخ که گریه
میکردو ودش رونفرین میکرد ومیگ فت ب چه ام رو نابودکردم!احستتتاستتش
روداغون کردم! دایا وده کمکش کن!
همه باحالتی زاررفتیخ تو!تاشتتب هیچکس حرفی نمیزدهمه منتمربودن تایه
بری ازطنین بشه!حتی جراه هخ نمیکردیخ که بهش زنا بزنیخ!
ساعت حدودایازده بودکه صدای گوشی من بلندشد

[ad_2]

لینک منبع