دانلود رمان عاشقانه و غمگین با عشق آرامم کن

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

روی مبل نشستم وبه امروز صبح فکر کردم،واقعا که پارک رفتنم هم باید زهرمارم
بشه،اون مرد خیلی برام عجیب بود،با اینکه جواب کاری که برام کرده بود رو با بی
ادبی دادم ولی اون بدون هیچ حرفی رفت،یاد چهرش افتادم،چشمای سیاهش،صورت
کشیده وته ریشی که داشت،قیافش کاملا مردونه بود،بهش میخورد بیست وهفت یا
بیست وهشت سالی سن داشته باشه،ولی رنگ پوستش به زردی میزد وچشماش
خمار بود،دوست دارم یه بار دیگه اون مرد رو ببینم،یه معذرت خواهی وتشکر بهش
بدهکارم،فردا صبح باید برم درسته دیگه از رفتن به اون پارک ترس دارم ولی حتما
میرم ،شاید بتونم اونجا پیداش کنم
از فکر بیرون اومدم،نگاهی به ساعت انداختم ،نیم ساعتی هست که دارم به این مرد
عجیب فکر میکنم،کم کم دانیال هم باید پیداش بشه

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه و معمایی میوه ممنوعه

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

همه چیز از آن عشق لعنتی شروع شد … عشقی ممنوع و یکطرفه !!
عشقی که مرا در آتش ممنوعیت خود سوزاند … گناهم چه بود ؟؟
نماندن به پای عشقی ممنوع ؟؟
تاوان کدامین گ*ن*ا*ه را پس دادم ؟؟
غرور خوب است ، باعث می شود سرت را بالا بگیری و با اعتماد به نفس به همه جا و همه کس نگاه کنی …
گاهی آنقدر غرورت برایت مهم می شود که چشمت کور می شود ، می شکنی غروری را که شاید روزی تکه تکه
هایش باعث جراحتت شود …
جراحتی که ، هر بار یاد آوری اش نمکی روی زخمت می شود و تا عمق قلبت را می سوزاند …
گاه عشقی حقیقی همانی که در رویاهایت تصور می کردی می شود آبی خنک بر روی تن عرق کرده ات و گاه می
شود همان نمک روی زخم …

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک ظهور تریبل ها

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

با تعجب به صفحه موبایل نگاه کرد.

سردرگم شده بود و اصلا اتفاقات این چند روز اخیر را درک نمیکرد.

در آینه نگاهی به خودش کرد رنگش پریده بود و چمانش از زیر لنز قهوه ای رنگ ترسیده و مخوف بود.

پوفی کشید و به راه افتاد.

به سرعت به سوی دانشگاه راند خوشبختانه دوباره اتفاقی نیوفتاد تا اورا سر در گم کند.

در پارکینگ دانشگاه پارک کرد , لنز را برداشت و به سمت دانشگاه دوید .

هرچه نزدیک تر میشد بیشتر صدای همهمه و دعوا را میشنید.بلاخره رسید و با تعجب به صورت خونی الناز و صورت عصبانی اطلس نگاه کرد, اطلس تا اهورا را دید خودشو محکم در آغوشش انداخت.

با نگرانی کمر خواهر کوچیکشو لمس کرد و گفت…

 

این رمان جلد سوم هم دارد که به زودی از رسانه جاده ی بارونی منتشر میکنیم

 

رمان ولهان جلد اول

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک و هیجانی ولهان

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

دیگه حرفى تكرار نشد چشامو بستم و حیاط تالارو مجسم كردم بوى نم و ترشى رو حس كردم.

این بوى تالار بود بوى لجن هم تازگیا قاتیش شده بود بدم نمیومد.

این بو هارو خیلى دوست داشتم . وارد تالار شدم مادر روى صندلى سلطنتیش نشسته بود و زوبعه .

پدر با كلافگى قدم میزد…

درود  بر ارباب و ملكه:

هردو به طرفم برگشتن زوبعه نگام كرد و گفت بیا جلو كاموس بیا..

قدمهامو تند تر برداشتم كنارش ایستادم كه لبخندش محو شد عصبانیت تو چشاش نشست توى دنیای آدما بودی؟

 

 

این رمان جلد سوم هم دارد که به زودی از رسانه جاده ی بارونی منتشر میکنیم

 

 

 

 

ظهور تریبل ها ( جلد دوم رمان ولهان )

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک محله ممنوعه ان دی ای

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

احساس کردم از پشت کشیده شدم… چیزی منو به سمت عقب می کشید…
همراهش شدم و برگشتم عقب و با انفجاری از سیاهی، احساس معلق بودن، از بین
رفت و با ضربه ی سنگینی، تمام احساسات وارد بدنم شد…
چشمامو یه دفعه ای باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. چیزی جلوی نفس کشیدنم رو
می گرفت. دست بردم سمت دهنم که لوله ای که تو دهنم بود رو لمس کنم. با دیدن
دستی که به سمتم دراز شد، چشمام گشاد شد. دستمو برای دور کردنش تکون دادم
و با تعجب دیدم اون دست هم تکون خورد. در کمال تعجب فهمیدم این دست
کوچیک با پوست سبزه، مال منه.
پرده ی کنار تختم کشیده شد و دختر جوونی که لباس سفیدی تنش بود، چند لحظه با
تعجب به چشمای بازم نگاه کرد و بعد به سمت مخالف من دوید و از محدوده ی دیدم
خارج شد.

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ترسناک محله ممنوعه

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

-خوب معلومه. خونه ي تو باباي منو نداره.
سیا زد زیر خنده و گفت:
-غذاتو بخور.
-چه عجب نگفتي کوفت کن.
-همینه دیگه. مثه ادم که حرف میزنم بازم بهم گیر میدي. کوفت کن.
با خنده ناهارمونو خوردیم که الحق خیلي هم چسبید.
سیا:- پاشو حسام برو حموم که بوي گند میدي.
پرتم کرد تو حموم. منم نامردي نكردم و یه ساعتي تو حموم موندم. وقتي بیرون اومدم، با
غرغراي سیا مواجه شدم:
-من گفتم برو حموم خودتو بشور. نگفتم برو اون تو بخواب که. اخه یه کیسه کشیدن و شامپو زدن
این همه وقت مي بره؟ (خیره خیره نگاهش مي کردم) ها چیه؟چرا این مدلي نگاه مي کني؟

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه جدال من و سرنوشت

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

باربد:من همسرشم
_عمل سختی نبود ولی خب زیاد بود؛از اون جاییکه دعوا ساعت ۱۲ بوده واین اتفاق
واسه این خانم افتاده و شما ساعت ۴ ایشون رو اوردین خونه زیادی از دست دادن و
همچنین شیشه ها وارد پهلوی ایشون شدن که خوشبختانه اون مشکلی نبود؛ولی از
شواهد که مقدوره خانم جلوی صورتشون رو گرفتن تا صورتشون زخمی نشه
دستشون کاملا پاره شده بود و با ضربه ای که بهشون وارد شده ضرب دیده د مام
مجبور به اتل شدیم ؛ولی نکته نگران کننده ضربه ای که هنگام برخورد سر به شیشه
و دیوار بوده،همسرتون ضربه ای به سرش قبل وارد شده،
بابا:بله
_همین نکته ی نگران کننده است ؛ به خاطر ضربه ممکنه دچار مرگ مغزی بشن
باربد:چی؛مرگ مغزی

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان خارجی یاقوت خونین

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

اما سوگاشی حرف کسی را که مطمئن بودم نیتاست قطع کرد و گفت:”من کاری به این چیزا ندارم.نیتا!وقتی
اومدی پیش اون باید اینو میدونستی که هیچ وقت نمیشه جا بزنی.میدونی سزای کسی که جا میزنه چیه؟”
نیتا مکث کرد.نفسش گویا حبس شده بود…بالاخره بعد از مدتی نسبتا طولانی گفت:”من براش آماده م…”
آقای سوگاشی با بی احساسترین حالت ممکن گفت:”خوشحالم…منتظرش باش.”
نیتا زیر لب گفت:”مرگو ترجیح میدم به بودن با شما گرگای آشغال!”عجیب بود که من میتوانستم حتی زمزمه
کردنش را هم بشنوم.
در باز شد و بیرون آمد.مرا دید…بغض کرد.به آرامی اشک ریخت؛و من دوباره دلم برایش سوخت.جلوتر رفتم.با
خودم عهد کرده بودم هرگز به او حتی نزدیک هم نشوم،ولی نمیدانم چه شد که محکم بغلش کردم.خیلی خیلی
سفت…و جدا ناپذیر!
صادقانه گریه کرد.مثل هشت سالگی اش…مثل وقتی که گربه ی مرده ای را کنار خیابان دید…اما حالا
نمیدانستم چرا و برای که گریه میکند…خودش؟من؟خواهرش؟شاید هم میهراسید از اتفاقاتی که بزودی برایش
می افتاد…

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه عشق سر راهی

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

نگاهم روی هر سه سنگ قبر متوقف میشه خیلی سریع خود رو بهشون میرسونم و اول از همه کنار بابام زانو میزنم با اینکه سه سال از اون حادثه ی لعنتی میگذره اما هنوز فکر میکنم ممکنه یه خواب بلند باشه و هر لحظه شاید از این کابوس لعنتی رها بشم توی دلم گله ها دارم اما نباید به زبون بیان نمیخوام روحشون رو اذیت کنم، دل از بابا میکنم و میرم پیش مامانم سرم رو روی سنگ قبر میزارم و یه دل سیر بو میکشم حس میکنم الان کنارمه شاید الان داره با لبخند بهم نگاه میکنه بعد از چند لحظه میرم سراغ سنگ قبری که نسبتا کوچیکتر از اون دوتاست اینم سنگ قبر لاله ی پرپر من… دستی روی سنگش میکشم و با خودم زمزمه میکنم

-آبجی کوچولوی من چطوره؟ بدون من خوش میگذره بی معرفت؟

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه و اجتماعی اروم جونم

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

ذهنم مشغول شد. اقاجون هیچوقت بی دلیل همه رو تو یه هفته اونم باغ دعوت نمیکنه..

در خونه رو باز کردم رفتم یه دوش گرفتم لبایامو عوض کردم راه افتادم سمت باغ به باغ که رسیدم بوق زدم.

مش رحمان در و باز کرد رفتم تو ماشینو پارک کردم..

همه چشم ها به من بود انگار همه منتظر من بودن..

رفتم سمت بقیه با صدای بلند : سلام ببخشید دیر شد…

اقاجون: بیا بشین پسرم اشکال نداره..

نشستم کنار اقاجون سکوت کرده بود که عمو گفت اتفاقی افتاده..

[ad_2]

لینک منبع