دانلود رمان عاشقانه و اجتماعی بخاطر آهو

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

به محض ورودم توی خونه؛ بغضم ترکید و به هق هق افتـادم…آخه چـــرا؟چرا الآن؟

چرا حالا که به نبودنش عادت کردم؟خدایا چـــرا؟آهو گوشه ای ایستاده بود و با ترس و تعجب بهم خیره شده بود…وای خــدا…نکنه بخـواد آهو رو ازم بگیره؟

با این تصور؛ هق هقم شدیــد تر شد…خدایا نه…تحمل ندارم…دیگه تحمل دوری آهو رو ندارم…دست هامو باز کردم و منتظرانه به آهو خیره شدم…فرصت رو از دست نداد و با سرعت خودش رو توی بغلم جا داد…اومـــم !آهوی من…

دختــر من !لحظاتی گذشت و کمی آروم شدم…آهو رو روی مبل گذاشتم و به سمت آشپزخونه به راه افتادم…به غیر از چند تا تخم مرغ؛ دیگه چیزی توی یخچال نبود !قلبم فشرده شد .

به یخچال تکیه دادم و چشم هامو بستم!

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاشقانه و معمایی بخاطر هلیا

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

-برو بهمن.خودت میدونی شوخی ندارم میزنم ناکارت میکنم بذار کارمو بکنم.
نیما دخالت کرد.
-آروم باش.یه دقه آروم باش گوش کن.
آریان-شما منتظرین که چی بشه؟من هلیا رو سپردم دست شما.گفتم مراقبش باشین
شما چیکار کردین؟با امانت من چیکار کردین؟چرا نمیذارین یه غلطی کنم؟به جای
اینکه کمکم کنین جلومو میگیرین؟
به دیوار تکیه داد تا بر خود مسلط شود.نیما جلو رفت.
-به جون مامان که همه کسمونه قسم ما دست رو دست نذاشتیم.کل شهرو بالا پایین
کردیم واسه پیدا کردنش…ولی نبود.هر جایی که فکر کنی سر زدیم.اصلا سندش
آقاجونه.آقاجون بیچاره از نگرانی هلیا دق کرد.د چرا نمیفهمی؟یکم انصاف داشته
باش…من درکت میکنم.همه درکت میکنیم.خواهش میکنم سعی کن منطقی عمل
کنی…خب؟
چند ثانیه صبر کرد و دوباره تکرار کرد:
-خب؟
آریان سرش را بلند کرد و نفس عمیقی کشید.

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان زیبا و جذاب ایلیا جلداول

[ad_1]

قسمتی از متن رمان:

من کاملا جدی هستم احسان …

بلند شد و رو به روی برادرش ایستاد ….خیلی وقت پیش باید این کار را میکرد … باید از همان اول از این خانه می رفت …ولی با شنیدن حرف های احسان تازه به خودش آمده بود …

اری احسان خوب تلنگری به او زده بود …نمایشی دست روی پیراهن احسان کشید …و یقه ی لباسش را مرتب کرد…

زودتر از این ها باید اینکار رو میکردم …خیلی زودتر ….دوباره برگشت و به کار قبلی اش مشغول شد …احسان کلافه به او خیره شده بود …نمی دانست چطور جلوی اورا بگیرد …

اما شاید چند روز تنهایی به ایلیا این امکان را میداد تا به خودش بازگردد…تا از این اتفاق ها به راحتی کنار بیاید …راحت نبود اما …

دندان قروچه ای کرد و جلوی خودش را گرفت تا چیزی نگوید که باعث ناراحتی برادر ش که برای او عزیزترین بود شود ….از اتاق ایلیا بیرون زد …دوست نداشت موقعی که ایلیا آن ها را ترک میکند شاهد باشد .

 

 

 

 

[ad_2]

لینک منبع